با احتیاط حمل شود!

 

بهار خواست گیاهت شِکُفتَنی بِشَوَد.  

لباسِ جنسِ گناه تو! شُستنی بشود.

 

که راه و چاه تو از هم جدا نشد!؟ می خواست....

برادرانگی ات با تو ناتَنی بشود.

 

"یَحولُ بین تو و قلب تو!"* مگر که دلت

به این بهانه به دنیا نَبستنی بشود.

 

که ساده دل بِکَنی؛ بسته بندی اش بُکُنی

و چسب قرمز رویش " شکستنی!" بشود.

 

أعوذُ مِن "مَنِ" آن روی سکه ات، برخیز!

که این مُراحم با نقطه! رفتنی بشود.

 

دوباره چشم به هم می زنی، ببار! ببار!

شکوفه های نگاهت شکفتنی شده است!!!

 

*واعلموا أن الله یحول بین المرء و قلبه

 
/ 26 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ا م

میجنگم می جنگد می میرم می رود

مریم علی اکبری

زباله بودن احساس عمیقی ست چرا که همه جا هست و هیچ کس نمی بیند... به روزم.

میرزایی

سلام عزیز سکسکه های یک مست با دو کار بروز شد: مگر دل تو گرفته؟بغض ته صدای تو می گیرد؟! که چشم های تو سگ دارد ، که چشم های تو می گیرد * * * از خالکوبی دو ستاره به بازویم می خواستی که لخت شوم آتش آوردم این بار به زیر درختان دوست ها آتش زدند بی تو مرا سرخ پوست ها.. * * * و چند لینک و یک خبر... همچنان حرف های شما برای من مهم است

میرزایی

غزل خوبی بود خوش ساخت و خوش بافت...بروزم با حوریه فقه خواند و حوری شد مرسی

سجاد

سلام وب قشنگی داری به منم سری بزن خوشحالم میکنی بای اگه مایل بودید تبادل لینک کنیم

احسان

سلام کارتون رو خوندم هر چند که در شعر های سپید شما بیشتر راه رفتم و لذت بردم در هر صورت مانا باشین