شبهای شهريور...

اختتا ميه شبهای شهريور هم تمام شد.هر چند بين آنهمه اثر برگزيده می شوی . اما دلت راضی نمی شود.دلت همان شعر های قوی دوره ی اول را می خواهد. از اينکه پس از ۵ دوره جشنواره ضعيف تر شده است دلت می گيرد٬ و از خيلی چيز های ديگر.اما يک شعر زيبا از جشنواره...

 

شنبه – میدان آزادی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آزادی

چون قصیده ای سنگین ایستاده است

تا چشم های شهر را سپید کند

شکوه هخامنشی

غرور باستانی ام را تراشیده اند

و در سایه آن

انسانی داد و ستد می شود

 

یکشنبه – میدان انقلاب

تر دامنی اگر

لب تر کن

آدم های لا کتاب

در انقلاب

چرخ می خورند

 

دوشنبه – میدان فردوسی

نشسته ای آن بالا

به ازای سی سال خدمت بی شائبه

و با سرفه ای غلیظ

نئون های تهران را تماشا می کنی

نشسته ای آن بالا

 و به محمود غزنوی

حسادت می کنی

که هیچ میدانی به نام او نیست.

 

سه شنبه – خاک سفید

خاک

     سفید

چشمخانه ها

    سفید

آرزوهای گرد آلود

    سفید

اینجا همه چیز سفید است

جز پیشانی آدم ها

 

چهارشنبه- میرداماد

فلس فلسفه ات را بکن

ماهیت ماهی مهم نیست

وقتی از آب بیرون افتاده باشد

میرداماد بلند اقبال

عروسان کوتاه قامتت

روزی چند حجله

به تور می افتند؟

 

پنجشنبه – ورزشگاه آزادی

خون من

به آسمان تو دهن کجی  می کند

برای نفرت

همیشه بهانه ای هست

 

جمعه – خیابان ولیعصر

 

... ولی عصر نباید از این خیابان

گذشت

شاید حساب تقویم از کفت رفته باشد

شاید ندانی چند شنبه نیست

 

گردن های بلور

گردن های کلفت

و جویی قرمز بر کف خیابان

 

 

آرش شفاعی

 

......................................

يک غزل تازه ...

 

وسعم نمی رسد...

 

وُسعم نمی رسد که تو را اِِدّعا کنم.

 

ترجیح می دهم به سکوت اقتدا کنم

 

ته مانده های این دل کشتی شکسته را

 

در موج موج شطِّ نگاهت فدا کنم

 

یا رَبَّ السِّجن ، أَحبُّ أِلیَََََّ از آنچه هست

 

چاهم ببخش ، تا قفسم را رها کنم

 

چاهم ببخش ، تا دل خود را درون آن

 

از عقده های تب زده ی کوفه  وا کنم

 

بگذار با اجازه ات این درد کهنه را

 

همراه هر چه غیرِ تو ،از خود جدا کنم

 

هر چند خواب ماندم و قرضت ادا نشد

 

فرصت نمی دهی که خودم را قضا کنم؟!!

 

 

 

اين غزلم هم تازه است.خوشحال می شوم نظر بدهيد

 

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
آرش شفاعی

سلام دوست خوبم..شرمنده کرده بودی...اين شعر اصلاْقابل اين لطفها نبود

مجتبي.م

شعر زيبايی بود. مفهوم يکدست و قشنگی داشت. ارتباط ابيات هم نسبتا خوب بود. قافيه ها هم اکثرا زيبا نشسته بود.شعر تا حدی هم با زبان امروز کنار اومده بود. شروع کار جذاب و قوی بود البته اين قوت در پايان کار کمتر بود شايد مصرع پايانی می تونست قوی تر باشد.بعضی جاها هم به قوت ساير قسمت ها نبود مثل:(چاهم ببخش ، تا قفسم را رها کنم) ببخشيد/ياعلی

مجتبي.م

ولی از لحاظ صليقه شخصی خودم از شعر خيلی لذت بردم

پروانه

به آرش شفاعی : سلام /خواهش می کنم...نه . جدا تامل بر انگیز بود