افتاد که افتاد

رفت و سپر از دست من افتاد که افتاد
زخمی شد و خونین بدن افتاد که افتاد

 

آن کودک خوش ذوق که در سینه ی من بود
بیمار شد و از سخن افتاد که افتاد*

آنقدر سر سفره ی افطار نیامد
تا آش غزل از دهن افتاد که افتاد

خورشید دل و دیده ی من بود، نفهمید
تا بی خبر از چشم من افتاد که افتاد

سرباز دل ام باز فراری شد و ناگاه
در مرز عبور از وطن افتاد که افتاد

آیینه گرفتند، نه دیگر نفسی نیست
عکس پدر از دست من افتاد که افتاد

 

* وام گرفته از یک دوست

/ 3 نظر / 34 بازدید
پروانه

سلام

پروانه

نشد

حقدوست

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] سلام دوست گرامي. [گل] ضمن آرزوي بهترينها براي شما؛ [گل] اين پيام، کارت دعوتيست محضر شما عزيز. خوشحال خواهم شد در کلبه خود در خدمت شما باشم. مطمئنا «مطالب متنوع وبلاگ»، پاسخگوي بسياري از سوالات ذهني شماست؛ همانند: @@ مردان اينگونه همسرداري کنند...(بيست راهکار زندگي شيرين) [گل] @@ چرا تار عنکبوت را از گوشه‌‌هاي خانه خود پاک کنيم؟ [گل] @@ مناظره‌‌اي خواندني با اهل سنت پيرامون زيارت اهل قبور [گل] [گل][گل] منتظر حضور و البته «نظرات ارزشمند» شما گرامي هستم.[گل][گل] توصيه ميکنم از باقي صفحات وبلاگ نيز ديدن کنيد. موفق و منصور باشيد. http://bia2mofid.persianblog.ir [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]