سکوت

 

.امروز به شدت احساس یک زندانی بیکار را داشتم.
واقعا دردناک است,همه!! دارند دور و برت کار می کنند و تو مجبوری جدول!حل کنی.
(البته قبول دارم که نه احساس واقعی یک زندانی را درک کردم ونه درد حقیقی یک بیکار را!)

در گلويم سکوت مي ريزند
دردهايي که تردوناچيزند
زخم هايي که گرم تکرارند
شعرهايي که برنمي خيزند
اشک هايي که ازطناب دلت
پاره پاره تورامي آويزند
اين وسط واژه هاي بغض مرا
به هواي تو برمي انگيزند

-دل خود را به زاغ ها ندهيد
که نمايندگان پاييزند-

باز فرياد ميزنم اما؛
در گلويم سکوت مي ريزند

دی/۸۰

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
دوره گرد

خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی قشنگ بود.خودت شعر ميگی, نه؟ دوست داشتی يه سری به من بزن.البته من شعر بلد نيستم بگم :-)......<<موفق باشی>>

پروانه

1-به نظرم آشنا می آیید....2-به این (خیلی)هم که شما گفتید قشنگ نیست (: