مرا ببر ...


فروریختند از دلت تکّه هایم

و افتاد از رونقت سکّه هایم


که چشمان من سقف مخروبه ای شد

و باران گرفت از غمت چکّه هایم


من از جوهر خود نویست پریدم

نپاشد به پیراهنت لکّه هایم


زمین ِ من از مین ِ آماده لبریز....

برقصان مرا در شب فکّه هایم


هنوز آسمان ِ صدای تو گرم است

بخر یک غزل، تازه از دکّه هایم


/ 2 نظر / 16 بازدید
حمیده

من از جوهر خودنویست پریدم نپاشد به پیراهنت لکه هایم... عالی! عالی عطیه! شاعر بمانی

محمد

دست خود را رنگ سبزی بسته ایم از اسارت در قفس دلخسته ایم به به[نیشخند]