مرغ سحر

چهارشنبه برای من روز سبزی بود.

۵کيلو سبزی کوکو را خريدن،پاک کردن،شستن و خرد کردن......

اين تازه مرحله اول صعود بود!!

 

پنجشنبه وجمعه برنامه ی یک و نیم روزه ی سرکچال بود.مبدا صعود شمشک!
دلم می خواهد لحظه به لحظه اش را تعریف کنم؛قلبم می تپدو کلمات
در ذهنم قدم می زنند,اما فرصتم اندک است.
اگرچه نتوانستیم قله را نوازش کنیم,اما توانستم لحظه هایی را تجربه کنم
که روحم را نوازش داد......


وقتی که انرژیت تمام میشود؛

 و خودت هم باور نمی کنی که بتواني؛ آنوقت عقبدار
با لحنی که احساس می کنی مثل کوه پشتت ایستاده است,

می گوید دستت را بیاور.
دستت را دراز میکنی و یک مشت انرژی می ریزد کف دستت؛
«يکدفعه نخوری ها, یکی یکی!»
و تو هر بار که گام بر میداری یکی از مغز ها را آرام آرام می جوی.
حالا عقبدار مرغ سحر را سوت می زند.ماه آرام آرام از پشت ابرها سرک می کشد.و تو
اگرچه نفست می گیرد ,شروع میکنی به خواندن؛
مرغ سحر ناله سر کن....
.
.
شعله فکن در قفس ای آه آتشین   دست طبیعت گل عمر مرا مچین...
آآآاااااا...آآآآ

هنوز دارم شعله ميکشم،کاش مجال نوشتن بود...

 

/ 3 نظر / 15 بازدید
delnaz

سلام خانمی! وبلاگ ناز و قشنگت و ديدم! احساس توی وبلاگت موج ميزنه! معلومه از دل مينويسی که اين جور به دل ميشينه! از بين همه وشته هات شعر دوران کودکيت رو بيشتر خوشم اومد! يادش بخير ! چه دورانی بود! دفعه اولمه ميام وبلاگت.. ببخشيد چيزی ندارم تقدیمت کنم جز انکه بگم: دل بی رحم در اين دوره به کار آيد و بس!نرود با دل پر عاطفه کاری از پيش! اما مواظب باش تو اينطوری نباشی! بيا پيشم خانمی! منتظرتم! يا حق!

MILAD

سلام . از آشنايي با شما و وبلاگتون خيلي خوشحالم . اميدوارم هميشه در زندگي شاد و شادي آفرين باشيد ا : لبخند يادت نره كه زندگي هم بهت لبخند بزنه ! به ما هم سری بزن ( در ضمن نظرت را در مورد وبلاگم بنوسیس تا باهم همکاری کنیم ) * راستی کمکی خواستی برام بنویس * باز هم بهدت سر میزنم دوست دار شما میلاد

باران

بابا ايول ... قبلنا با هم می رفتيم کوه .. ياد مهتاب انداختيم . مهتاب خودمون رو ميگم ها ... برجی اصفهانی نه مهتاب نوشته هام !