سکوت کردی و ....

 که پایه های مرا موریانه خواهد خورد؟!!!

شکستنی شده ام؛. جمله ات به من بر خورد...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

تمام ایل مرا تخته تخته، قاپو کرد

 

سکوت کردی و بغض مرا به یغما برد

 

سکوت کردی و اینبار بی هوا آمد

 

گلوی مزرعه ام را گرفت و بعد فشرد

 

سکوت کردی و برگشت، ماشه ماشه چکاند

 

و صف به صف همه را متهم به مرگ شمرد

 

سکوت کردم و آه اِی غزل؛ تو شاهد باش

 

کسی میان قبیله ، بدون حادثه ، ُمرد.....

 

اين غزل هم داغ است.ممنون می شوم نظر بدهيد

 

 

 

 

 

 

 

داشتم شعرم را تایپ می کردم.مرتضی آمد توی اتاق که

نقاشی اش را نشانم بدهد،يک ماهی کشیده بود.کنارش هم نوشته بود مامان دوسِت دارم. راستش من ربط ماهی و مامان را نفهمیدم،فقط به شوخی گفتم این ماهیه مامانه؟!!!

نشست کنارم .من شعرم را تایپ می کردم،مرتضی هم بلند

 می خواند.تمام که شد يک صفحه تازه برایش باز کردم.حالا مرتضی تایپ می کرد،من مجله را ورق می زدم:

 

...ومرگ در چمدان تو،جاده منتظر است///

- نه، استخاره نکن ، تازه اول سفر  است.....

 

«عطیه ! ببین شعر گفتم.؛»

 

 به صفحه که نگاه کردم نوشته بود:

 

جاده ی عشق را تا آ خر دویده ام

 

اما چیزی جز یک درخت ندیده ام

 

 

برایش سوره ی طه را آوردم:«و هل اتئک حدیث موسی// اذ رءانارًا....///فلما اتئها نودی یاموسی// انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی.....»

 

نگاهم کرد. « اما بقیه ش رو نمی دونم..؟!»

 

گفتم من میگم تو بنویس..

 

درختی آتش گرفته در باران

 

باران رحمت تو ...

 

 

 

/ 6 نظر / 15 بازدید
faryad

سلام زيبا بود...در عين سادگی ولی کامل و بی آلايش...موفق باشی دوست گرامی.

اسکيزوفرن

خيلی قشنگ بود.به منم يه سری بزن.ممنون ميشم اگه قابل بدونی وبه منم لينک بدی.مو.فق باشی.منتظرتم.حتما بيا

مجتبي.م

قشنگ بود هم شعر و هم ماجرايی که نقل کرديد. ممونون که سر زدی. اگه فرصت شد باز ميام و روی شعر حرف می زنم ياعلی

nfs

سلام منو يادت می آيد خانومی ؟! اين اولين باری است که به بلاگت سر می زنم و مطمئنم که ازش خوشم اومده ! شعرت واقعا قشنگه ولی به نظرم اون يکی شعرت يه چيز ديگه بود !! می دونی يه جوری خيلی به دلم نشست ... خب تا بعد ... موفق باشی

باران

سلام. عطيه مرتضی يه بار با يکی از نقاشی هاش منم درگير کرد با نگاه دقيقش .. فکر کنم آخرش نقاش ميشه! البته حرف زدنم خوب بلده ... هم با نقاشی و هم با کلامش طولانی ترين حرفارو در کمترين زمان ميگه ... اما اين روزا يه خبرائيه ... ميگی نه صبر کن .. من مطمئنم .. دعام کن يا علی

ليلا

شعراتو خيلی دوست دارم . عمومن خيلی قشنگن و به دل می شينن