بيد مجنون

بيد مجنون را ديدم .؛

(خدايا روشنايی را به من نشان بده.

من قدر روشنايی را می دانم.....

من قدر روشنايی را می دانم؟؟!!)

تا برسم خانه  ذهنم مدام  مشغول بود.صحنه ها را هی مرور می کردم ؛و هر بار رمز

تازه ای را درون آن می يافتم .اگر چه هنوز برخی نکته ها برايم مجهول مانده

است.اما....

شايد دوباره رفتم...

 

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
باران

سلام. کجا رفتی؟ تنها تنها !! يا علی