انگار در زدند؟!...

 

 

- انگار در زدند!؟بپرس از کجاست.کيست؟!

+لحنش که آشناست ٬گمانم غريبه نيست.

 

شاعر سلام کرد ٬خودش را ادامه داد٬

آمد نشست پشت در شعر هی گريست.

 

چشمش دوباره شعله کشيد٬آب شد٬چکيد

پروانه ای نبود بسوزد٬ نبود و نيست.

 

پر پر ٬کلاغ پر ٬ همه ی اين اتاق پر

- پر پر٬(قبول کن)عبور کن قفست را ٬ بپر٬نايست.

 

- يک استکان غزل٬نه؟!٬دو فنجانِ مثنوی

چيزی بياورم که بنوشی.=نرو٬بايست....

 

=برگرد٬باز بغض غزل تازه می شود.

- پر پر٬نگو پرنده ی شعر تو مردنيست.

 

پی نوشت:اين غزل داغ داغ است.اما مثل يک فرش تازه بافته شده به پرداخت کاری

احتياج دارد٬ممنون می شوم نظراتتان را بشنوم.

 

 

 

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
مجتبي.م

از اينکه لطف کردی و سر زدی هم خيلی ممنون.

مجتبي.م

غزل بسيار زيبايی بود. تقريبا يکدست و همگون/ از بيت سوم هم نوعی فضای کار عوض ميشه که باز به نظر من خوب افتاده چون در بيت های بعد با استفاده از کلماتی همچون غزل و مثنوی کليت مفهومی و ارتباط عمودی کار حفظ شده. فقط ترکيب (قبول کن قفست را) چندان برای من جا نيفتاد.نوعی پارادوکس معنايی ناهمگون با اطراف خودش داره/ ببخشيد

نفیسه

سلام.شعر قشنگی بود.موفق باشی!

نامدار

سلام. دلنشين بود. ياد غزلي افتادم که اسفند پارسال در وبلاگ nimdaayereh.persianblog.ir ديدم. ببينيدش

پروانه

به آقای م:ممنون از اينکه برای پرداخت غزل کمک کرديد//اما در مورد اون بيت٬ خودم اول عبور کن را گذاشته بودم.بعد مفهوم تازه تری در ذهنم شکل گرفت(همه ی اين اتاق پر..)اينکه لزومی ندارد از قفست عبور کنی٬ حتی قفس! هم قابليت پرنده شدن دارد. اما حالا که فکر می کنم فعل( قبول کن) اين معنا را القا نمی کند.پس باز هم قفست را عبور کن..//اگر نکته ديگری به ذهنتان می رسد بفرماييد واقعا ممنون می شوم.

مجتبي.م

سلام: تازه های ادبی با چند خبر و موضوع تازه به روز شد.