چيزی شبيه هميشه.

 

ساعت تمرینم عوض شده بود .(یکشنبه ها همان۵/۵.اما سه شنبه ها ۵/۱۰.دیر نکنید .) ا
امروز روز خوبی بود.اگر چه دو تا سرویس خراب کردم و چند تا....اما با تمام وجود حس می کردم که تغییر کرده ام.

و این خیلی آرامش بخش بود.

هنوز یک نشده بود.رفتم سایت.کشکول و رستاخیز را دوباره دیدم.مدت ها بودکه تشنه بودم.با هم رفتیم رسانا.کلی کتاب گرفتم برای نوشیدن. شاید کمی آرام بگیرم.

حالا دیگر صدای اذان می آمد.آن ها رفتند رواق.اما من نه.؛
نمی توانستم کشکول را قانع کنم.اما خودم را چرا.
یادم نبود سه شنبه است.و هر سه شنبه زیارت عاشورا ست.یادم نبود.
و همین زیارت را دلچسب تر کرد.

زنگ زدم شرکت.«آقای ...نیامده اند.احتمالا اين بخش را فردا شروع کنیم...»
چه خوب!.. 04.gif

کلی با کشکول و رستاخیز حرف زدیم.حرف هایی که نمی شود چت کرد.
با خودم گفتم حالا که پروژه ی گذراندن واحد "وقت"را در دست دارم لا اقل آن قضیه را که اینهمه کش آمده است به نتیجه برسانم.
اگرچه گویا دو سر کش دست خودم بود.اما به هر حال بیشتر از آنکه باید کشیده بودمش.
می خواستم رهایش کنم .اما نمی دانم چرا!!؟...
دستم سوخت.
نگاه که کردم دیدم پاره شده است

 و ته مانده اش به صورتم سیلی زده .
تقصیر خودم بود.
باید رهایش می کردم......

 

پی نوشت:خدا يا!کمکم کن؛ بيش از آنی که کمکم بخواهم.کمک کنم...

آمين.

/ 7 نظر / 5 بازدید