حاسبوا قَبلَ اَن تُحاسبوا

حاسبوا قَبلَ اَن تُحاسبوا
ميخواهم خودم را محاسبه کنم,اما دارم از  خودم خفه ميشوم
بايد
به جاي حساب و کتاب خودم را محاکمه کنم؛
و مجازات...
مادرم هميشه ميگويد: خودت را ببخش تا ديگران را هم ساده تر ببخشي
اما درد من عميق تر از اين حرف هاست.

دارم از خودم خفه ميشوم
دلم ميخواهد خودم را همچون لباسي تنگ, از تنم بيرون بياورم
دارم از خودم خفه ميشوم 
گاهي به شدت خودم را از خودم نا اميد مي کنم
ديگرحتي,
  قول هاي خودم راهم باور نمي کنم
«حق با درخت بود که گرگ آمد و گذشت     چوپان دروغ گفت,خودش گله را دريد»
اما حتي تر اينجاست که گاهي سايه خودش را پشت آفتاب
پنهان کرده است

و آفتاب چشمان تو را خيره ؛
شک هم نمي کني
خودت را از دستهاي خودت به دار
مياويزي
بي خبر از اينکه حلّاجي شده اي

دارم از خودم خفه ميشوم
ميخواهم خودم را بالا بياورم
خودخواهي ام مرا مسموم کرده است
من به بيهودگي ام معتادم.........

/ 0 نظر / 13 بازدید