گریست

سقفِ قفس صدای مرا ابر شد، گریست

من ، با کلنگ، ساکن این قبر شد، گریست

 

هی چکه چکه پلک دلت نشت کرد و بعد ...

یک آن تمام کاسه پر از صبر شد، گریست 

 

دیدی معادلات شما اشتباه بود.

آهوی قصه ، عاشق یک ببر شد ، گریست.

 

با من از اختیار و اراده نگو که مَرد...

قربانی ِ معامله ی جبر شد ، گریست.

 

حالا چراغ ها همه خاموش، برق رفت؟!!

نه ، کل شهر دود شد و ابر شد، گریست...

 

7/01/2012

/ 4 نظر / 30 بازدید
خودم

می آیم ُ می روم و یک نظر هم نیست. برای خالی نبودن ...

عطيه جون خيلي وقت بود وبلاگت رو نديده بودم. امروز دلم هوات رو كرده بود. خيلي از خوندن شعرات لذت بردم. احسنت

فاطمه غفاری

نزن این حرفوآدم دلش میگیره!