اين دلگرفتگی مداوم..

گاهی بی آنکه بدانی غمگينی.بی آنکه بخواهی سنگين....

می دانی ؛هميشه چيز هايی هست که بی آنکه بدانی غمگينت می کند.

مدام فکر می کنی.هر چه بيشتر فکر می کنی مطمئن تر می شوی که گناهی ندارد.

حتی می توانی مدت ها در باره خوبی هايش صحبت کنی...

اما با اين همه تو را می آزارد؛

نِت برای من همين گونه است. وخيلی چيز های ديگر....

تازه می فهمم «اين دلگرفتگی مداوم

تاثير سايه ی من است

 که اين سان گستاخوار

 ميان من و خدا ايستاده است....

سجاده ام کجاست؟!»

تازه می فهمم چرا هميشه بعداز يک چت هر چند دوستانه می خواهم خفه شوم..

دارم فرو ميروم.

دستم را بگير

/ 4 نظر / 7 بازدید
shiva

سلام . وبلاگ قشنگت رو ديدم . اد کردم تا بعدا کامل بخونم . اگر دوست داشتی می تونی به وبلاگ من بيای و در نظر سنجی شرکت کنی . قربانت . فعلا .

khabgarde gandomzar

من هم دقيقا همين احساس بهم دست ميده .شايد همين چت که ميگی هيچی نباشه اما من دقيقا دور شدنم از خدا رو می بينم .شايد وقتشه به اين حس خفگيم احترام بگذارم و بهش توجه کنم.راستی اگه به من سر بزنی خوشحال ميشم نظرتو بدونم

باران

سلام. اين نياز عجيب به بودن و شنيده شدن .. هوا و هوس زندگی پايانی ندار؟! ... يا علی

vb

دست من گير که اين دست همان است که سالها از غم دستان تو بر سر زده ام....اصولا کم می بينيد دست هايی از اين دست را...