آن روز ها ...

 آن روز ها رفتند.

آن روز های سالم سر شار.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آن روز های.....

 

راستش نمی دونم چه جوری شروع کنم.؟! هر بار که از مدرسه حرف می زنم، هر بار که یاد اون روز ها می افتم بغض گلویم را می گیرد. بخصوص روز های دبیرستان؛ وبیشتر از همه لحظه لحظه ی سال آخر....

آه.... دیروز داشتم خاطراتم را گرد گیری می کردم . آلبوم عکس ها، نوشته هایی که سال پیش دانشگاهی برای برد کلاس می نوشتم، کاریکاتور هایم(از آنهایی که سر معلم ها گرم می کرد) ، حتی بعضی از تست هایم را هم برای یادگاری نگه داشته بودم. بین کاغذ ها یک مرتبه چشمم افتاد به شعری که برای آقای معصومی نوشته بودم.آقای معصومی معلم هندسه ی تحلیلی و جبر خطی مان بودند.واقعا آدم عجیبی بودند؛ توی اون هیرو ویر کنکور نصف وقت کلاس را نظریه اثبات می کردیم.حتی یک روز یک مسئله سخت دادند که ما حل کنیم، بعد هم  خودشان تمام شعر عقاب را از حفظ با خط خوش روی تخته نوشتند!! حالا که به آن روز ها فکر می کنم....

مشهور بود که امتحان های سختی هم می گیرند. ما هم که درگیر تست و کنکور بودیم .؛ از طرفی حسابی ترسیده بودیم از طرف دیگه نمی خواستیم وقتمان را بگذاریم برای اثبات قضایای هندسه ی تحلیلی. برای همین از هر طریقی شده می خواستیم ایشان را راضی کنیم . کلی ناله و زاری کردیم.حتی چند تا از بچه ها  از مدیرمان

خواستند با ایشان صحبت کنند.من هم طبع شعریم گل کرد و شعرم را زدم روی برد:

 

این روز ها که هندسه تحلیل می کنیم

از نمره های شب زده تجلیل می کنیم

 

با اختیار ، کار به جایی نمی رود

از ترس جبر یکسره تعجیل می کنیم

 

وقتی که پای هندسه باشد میان کار

هر کار دیگری شده تعطیل می کنیم

 

از اشکهایمان پس از آن امتحان سخت

جوی حیاط مدرسه را نیل می کنیم...

                                                    علی نقی

                                                    

همین که ایشان آمدند سر کلاس همه تلاششان را می کردند که روی برد را بخوانند . دیگر امید مان به همین بود. طولی نکشید که ایشان نه تنها شعر را خواندند ، بلکه جوابش را هم نوشتند زدند روی برد:

 

درختی که تلخ است وی را نهشت

گرش بر نشانی به باغ بهشت

 

ور از جوی خلدش به هنگام آب

به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب

 

دگر باره گوهر به بار آورد

همان میوه ی تلخ بار آورد

                                        

                                             شعر از کیست؟

 

به هر ترفندی بود جوابشان را خواندیم.می دانستیم شاعرش فردوسی (علیهم الرحمه ) است،اما منظور ایشان را نمی فهمید یم؟!! یادم میاد همون موقع یه دوبیتی گفتم که یعنی منظورتون چی بود؟!! و اینکه نکند ما بی ادبی کرده ایم؟؟!! اما ایشون خندیدند و گفتند نه؛ همین طوری این شعر و نوشتم....

 

امتحانشون خیلی هم سخت نبود. اما...

 

این روز ها خیلی دلم برای آن روز ها می گیرد. خیلی خیلی...

 

 

 

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
ليلا

بغض رو به گلوی من هم آوردی . روزگار کودکی برنگردد دريغا ...

سمیرا سلطانی

عطیه جان با اینکه نسل ما به دوران آقای معصومی نرسید ... اما هر روز ِ آن روزها خاطره ای است که همیشه برایم جاری است ...

پروانه

به سمیرا: سلام.وبلاگت را خوانده بودم اما نمی دانستم تویی. موفق باشی.