دعا

خدای عزيزم!!

ديگر از تو چه بخواهم؟!!

               آيا همين مرا بس نيست؟!!

                              که شاعر کوچکی هستم٬

                                                و روزی مادر خواهم شد.

 

 

{در خيابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می کنند٬

اما من که دغدغه ی خوشبختی ام نيست

به شادی اين خوشبخت های کوچک می خندم....}

/ 6 نظر / 15 بازدید
مجتبي.م

قشنگ بود. مقدمه ی زيبايی هم داشت

رستاخيز

اين قشنگ بود خيلی:{در خيابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می کنند٬ اما من که دغدغه ی خوشبختی ام نيست به شادی اين خوشبخت های کوچک می خندم....}

یه نفر

بر عکس جناب رستاخیز:‌ همون اولی خیلی باحالتره!... بعدشم ترکیب رنگاشم خوبه فقط به رنگ زمینه نمی شینه!

mehran

تازه وبلاگت رو ديدم.البته توی لوح کارات رو ديده بودم.احساس جعبه مداد رنگی رو به آدم منتقل می کنه يه سری بزن

irani

سلام ....مادر شدن حس عجيبی است که خداوند به هرکسی عطا نمی کنه ..... راست ميگويی....

حدیث

کجایی؟