سلام

به نام مهربان هستی بخش

دیروز آخرين روز جنينی من بوده است.

حالاپس از آن سالها دوباره خودم را بدنيا می آورم.

 

سلام

(مرا دوباره قالب خواهي ريخت؟)

پروانگي ام سوخته است؛
ديگر شعله نخواهم کشيد!
ديگر مرا نخواهند ديد؟!
مي شنوي؟
مي خواهم ذوب شوم
ميخواهم هرم حضور کسي مرا ذوب کند؛
آنگاه
به سوي تو جاري خواهم شد...
آري
- مرا دوباره قالب خواهي ريخت؟؟! -
اما،نه؛
بگذار بي هيچ هويتي از تو سرد شوم.
مگر آنکه پيش از آن
- بي شک آنگاه که تو بخواهي -
راهم را به سويت بيابم.
.
.
.
مه صداي مرا فرا گرفته است.
من گم شده ام
گم؛
مي شنوي؟؟؟
                                                          اسفند/83

/ 2 نظر / 4 بازدید
مهسا

سلام پروانه جون خيلی قشنگ بود خيلی به روز شدی بهم بگو

faryadd

سلام بسيار زيبا و پر معنی بيان نموده بوديد حالت خود را... اميدوارم باز هم از نوشته هاتون لذت ببرم( يعنی آپديت کردی خبرم کن)...موفق باشيد.