پروانۀ سوخته

شعر و ادب

مرغ سحر
نویسنده : - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢
 

چهارشنبه برای من روز سبزی بود.

۵کيلو سبزی کوکو را خريدن،پاک کردن،شستن و خرد کردن......

اين تازه مرحله اول صعود بود!!

 

پنجشنبه وجمعه برنامه ی یک و نیم روزه ی سرکچال بود.مبدا صعود شمشک!
دلم می خواهد لحظه به لحظه اش را تعریف کنم؛قلبم می تپدو کلمات
در ذهنم قدم می زنند,اما فرصتم اندک است.
اگرچه نتوانستیم قله را نوازش کنیم,اما توانستم لحظه هایی را تجربه کنم
که روحم را نوازش داد......


وقتی که انرژیت تمام میشود؛

 و خودت هم باور نمی کنی که بتواني؛ آنوقت عقبدار
با لحنی که احساس می کنی مثل کوه پشتت ایستاده است,

می گوید دستت را بیاور.
دستت را دراز میکنی و یک مشت انرژی می ریزد کف دستت؛
«يکدفعه نخوری ها, یکی یکی!»
و تو هر بار که گام بر میداری یکی از مغز ها را آرام آرام می جوی.
حالا عقبدار مرغ سحر را سوت می زند.ماه آرام آرام از پشت ابرها سرک می کشد.و تو
اگرچه نفست می گیرد ,شروع میکنی به خواندن؛
مرغ سحر ناله سر کن....
.
.
شعله فکن در قفس ای آه آتشین   دست طبیعت گل عمر مرا مچین...
آآآاااااا...آآآآ

هنوز دارم شعله ميکشم،کاش مجال نوشتن بود...

 


 
comment نظرات ()