سقفِ قفس صدای مرا ابر شد، گریست
من ، با کلنگ، ساکن این قبر شد، گریست
هی چکه چکه پلک دلت نشت کرد و بعد ...
یک آن تمام کاسه پر از صبر شد، گریست
دیدی معادلات شما اشتباه بود.
آهوی قصه ، عاشق یک ببر شد ، گریست.
با من از اختیار و اراده نگو که مَرد...
قربانی ِ معامله ی جبر شد ، گریست.
حالا چراغ ها همه خاموش، برق رفت؟!!
نه ، کل شهر دود شد و ابر شد، گریست...
7/01/2012
نظرات ()
گذاشتم که گذشته مرا فدا بکند.
که بند ناف دلم را کسی جدا بکند.
صدای خستگی اش گوشی مرا له کرد..
کسی دوید بیاید تو را صدا بکند.
نشسته است کنارت نقاب کودکی ام
که خرت و پرت مرا توی جعبه جا بکند.
دوباره دست خدا حافظی تکان می خورد
نشد که باد درخت ِمرا رها بکند!
٬به راه بادیه رفتن٬ نخواست برگردد
خدا خودش به دلم گفت تا خطا بکند.
جمعه ۴ نوامبر ۲۰۱۱
پی نوشت: یک نفر نظر خصوصی داده بود برای دوری بدون نام. لطفا مشخصات خود را بگذارید.
نظرات ()
با این همه فاصله... باز هم چشمهایم جذر و مد می شود از تو.
و سرریز می کند
روی خشکسالی گونه های وحشی ام.
...
دلم را که تحویل نگیری..می گیرد
بغض گلویم را ...و غم پاچه ام را...مثل سگی هار که رها نمی کند.
.....
حالا که از همه دورم، به دور تو می چرخم.
خرده های مرا دور مریز!!
........
امروز قلب ِ من - بمب ساعتی شده بود.
سیمها را که اشتباه کردی، منفجر شدم.
حالا ساعت هاست که چشمهایم نشت میکنند...
.............
نظرات ()
حرفم را که زمین بزنی
قلبم می شکند/
شک نکن//
دودش به چشم خودت می رود و اشک ها باز خودشان را به رُخت خواهند کشید....
٢١/١٠/٢٠١٠
نظرات ()مثل مرغابی شکار شده،
برگ برگ درخت را کندند.
باد از رو نمی رود انگار،
حرمت بند رخت را کندند.
پوست انداخت پیچ این جاده،
خم به ابرو نداشت- برمی گشت-
راه بسته است از مسیرزمین
- تا سر ِ برجِ * بخت را کندند.-
ماه قهر است، برق اما قطع
و عروسی که دست خالی رفت....
بی اساس است خانه ی داماد
پایه ی میز و تخت را کندند!
رفت و کوتاه آمد، از بالا
کو چه هی لیز- می خورد خود را
هر دو دل - دل نکرده ...آخر سر
دل ِ هر چند سخت - را کندند.
ابر ها باز خودکشی کردند
سیل خون - آبه - شهر را پر کرد
" در کنار خطوط سیم پیام"
" خارج از ده "** درخت را کندند...
*برج بخت همان خانه ی بخت است . چرا که این روزها خیلی ها در برج زندگی می کنند.
البته سر برج هم که حقوق بگیر ها شادند.
** در کنار خطوط سیم پیام // خارج از ده دو کاج روئیدند... شعر کتاب دبستان
نظرات ()من با خدا ، با آسمان کاری ندارم
با قلبهای مهربان کاری ندارم
اما هنوز ازآتنا (آشنا) دلگیر هستم
از دیدن روی سمانه (زمانه) سیر هستم
فریاد همچون کاغذی در جیب مانده
پاره ، مچاله ، خسته از آسیب مانده
بُغضی که روی دست هایت باد می کرد
قلب تمام دشمنان را شاد می کرد
دیگر کسی در صف نمانده ، باجه بسته است
مردی کنار سایه آنسوتر نشسته است؟!!!
اینجا تمام روز ها تردید دارند
آیینه ها انگار ضعف دید دارند
خورشید از صبحُ الطَّلوعش بی رمق بود
با اینهمه ابر کنارش هم دمق بود
آخر چه روزی، صنف گرما اعتصاب است
اعصاب ما هم از شب پیشش خراب است
روزی که مثل عصر ها خمیازه دارد
حتی زمین هم یک ادای تازه دارد
برگی که ریزش کرد و جاده لیز خورده
یک عابرِ - شاید- پیاده لیز خورده
قلبش شکسته/ بسته چیزی را به دَر گفت
مَ مَ مَ مَن را...نه. کسی از پشت سر گفت
باید سرش را از پسِ گردن بگیری
مادر الهی پیر شی"...نه؟!!- زن بگیری
من مثل چوبی خشک ، مثل یک مترسک
زل می زنم این اتفاقاً می کنم شک....
من شعرهایم را نمی خوانم برایش
یک لحظه هم اینجا نمی مانم برایش
مثل درختی شعرهایم زرد می ریخت
با آبرویم ترس یک نامرد می ریخت
.
خورشید هم انگار با ما قهر کرده
ابری گرفته می رود هی پشت پرده...
نظرات ()فروریختند از دلت تکّه هایم
و افتاد از رونقت سکّه هایم
که چشمان من سقف مخروبه ای شد
و باران گرفت از غمت چکّه هایم
من از جوهر خود نویست پریدم
نپاشد به پیراهنت لکّه هایم
زمین ِ من از مین ِ آماده لبریز....
برقصان مرا در شب فکّه هایم
هنوز آسمان ِ صدای تو گرم است
بخر یک غزل، تازه از دکّه هایم
Southampton
نظرات ()
بهار خواست گیاهت شِکُفتَنی بِشَوَد.
لباسِ جنسِ گناه تو! شُستنی بشود.
که راه و چاه تو از هم جدا نشد!؟ می خواست....
برادرانگی ات با تو ناتَنی بشود.
"یَحولُ بین تو و قلب تو!"* مگر که دلت
به این بهانه به دنیا نَبستنی بشود.
که ساده دل بِکَنی؛ بسته بندی اش بُکُنی
و چسب قرمز رویش " شکستنی!" بشود.
أعوذُ مِن "مَنِ" آن روی سکه ات، برخیز!
که این مُراحم با نقطه! رفتنی بشود.
دوباره چشم به هم می زنی، ببار! ببار!
شکوفه های نگاهت شکفتنی شده است!!!
*واعلموا أن الله یحول بین المرء و قلبه.
نظرات ()

حال ما خوب است اما بال ما!! چند وقتی است پر پر می زند.
سال نو با اینکه سرما خورده ایم آمده هی پشت هم در می زند.
من دلم خوش بود گاهی خاله جان خانه ی بابا علی سر می زند.
عده ای خود را به اینجا باخته من برای " تو " دلم پر می زند.
خسته ام از مردم دنیا پرست سنّ ِ شان هر بار کمتر می زند!!!
امتحان داریم هر روز و شبی باز هم پروانگی خر می زند.
نظرات ()قیصر امین پور درگذشت.
یک عمر من با شعر هایت زندگی کردم.
حالا .... باید برای رفتنت شعری بگویم؟!!!
رسم غریبی ست.
اما چه می شد کرد؟!!
عمر تمام شاعران در " قطع جیبی" ست....
نظرات ()بعد از مدت ها یک شعر تازه. به این امید که سال جدید سال خوبی باشد برای شاعر ماندن![]()
سفره نچیده بود. پدر سکه ای نداشت
مادر به جاش سکسکه های تو را گذاشت
هی مثل سیر و سرکه دلش جوش می زند
مادر دوباره وسمه به ابروش می زند
سارا سماق می مکد و... باز بی جواب...
" پس کار تازه؟!!... " می ترکد مثل یک حباب
هی گریه پشت گریه ، هوا ابر می شود.
خانه به تنگی قفس و قبر می شود
" آدم نمی شوی ؟!! که به دست تو سیب داد؟! "
{دزدیده ام؟! نه! جان تو آقا حبیب داد.}
از آب برق خانه فقط قبض می رسید.
از سهم زندگی دو قلم نبض می رسید.
گندم نداشت مزرعه ، سبزه نکاشتیم
از آسمان ستاره گرفتم ، گذاشتیم
اسفند دود می کنم و بعدِ قیل و قال
رویش سیاه تر شده از صورت زغال
ما سوختیم و دود به چَشم شما نرفت
آفت زدیم و بید به پشم شما نرفت
.
.
.
باران گرفته است ؛ بهاری که دیر شد
قلبی که باز پیش زمستان اسیر شد.
نظرات ()یادم نمی آید کجا گذاشته بودم!!!!
دیشب٬ ته مانده ی شعر های نگفته ام را
از حنجره ام در آوردم٬
گذاشتم توی لیوان آب٬ پشت پنجره٬
- تقصیر هوای اینجاست-
آنقدر مرطوب است که کلمات جوانه می زنند.
حالا دیگر با کدام رو
غزل های شکافته ام را بنویسم .؟ !!!
این روی دیگر سکه است. - به سکسکه افتاده ام-
اینجا پر از سکه های یک پنی ست.
و من یاد اولیور می افتم.
-اولیور توییست-
یادت هست؟!!!!
.
.
پی نوشت:چالرز دیکنز در شهری نزدیک southamptonبه اسم porthmouth به
دنیا آمده است.
نظرات ()
می خواهم منقرض شوم.
ـ مثل سلسله ی اشکانيان ـ
که سيل بيايد و اشک هايم را با خود ببرد....
......نمی دانم يزد گرد چندم بودم؟!
که تمام راه را تا يزد غلتيدم. ـ در خون ـ ....
اما تو تا پای قبر هم بايد پياده بروی.
ـ من از تنهايی می ترسم ـ
من را در گور دسته جمعی بخوابانيد
و روی اعلاميه ام عکس يک گله گوسفند را بچسبانيد.؛
از طرف تمام گرگ ها برايم گل فرستاده اند.
ـ حيف که هنوز مرده ام ـ و ديگر هيج علفی به دهانم شيرين نخواهد آمد!
بيچاره فرهاد ///
مجبور است همه دست گل ها را خودش به آب بدهد.!
[ مجلس تمام گشت و ....]
زل می زند به گُلی !...امّا ؛
خارَ ش می رود توی چشم های من.
خار ِش گرفته ام؛ انگار موريانه ها قفس سينه ام را هم جويده اند.
ديگر وقت پرواز است. ـ کمربند ها را بنديد ـ
اما من که کمرم شکسته است.
{عمری ست فرهاد مرا کوه ديده است.....}
اثاث کشی کردم :
نظرات ()در کیسه ی گندم ِ دلت کاه نریز!
همراه شغاد ، نیزه در چاه نریز!
دست تو برای من یکی رو شده است...
اینقدر برایم اشک تمساح نریز؛
این پرشین بلاگ هم که دارد حسابی ما را اذیت می کند. باید که بار سفر بست...
نظرات ()منی که گور خودم را به دست خود کندم
به افتخار خودم ، ناشیانه می خندم.
اگرچه گفتن آن ساده است ؛ اما من
نگفته ام که چه بر من گذشت ، فرزندم !
نگفته ام که چگونه شبی به یغما رفت….
و من چگونه شکستم ؟! چگونه دل کندم؟!!
- و گوش من که از این نیش و آن کنایه پر است ؛
که چشمهای خودم را مدام می بندم. -
پلی که پشت سرم تکه تکه می ریزد…
و هر که می رسد از راه ، می دهد پندم ؛
نگاه می کنم و یک ضریح می بینم .
و رشته رشته خودم را دخیل می بندم.
و بعد از این همه زخمی که بر دلم بارید.
سکوت می کنم و بعد از این نمی خندم.
سکوت می کنم و لابلای خاطره ها
کنار سیب ترک خورده ی تو…می گندم ؛!!!
پ.ن : به ما سیگنال خواندن نیامده است. این غزلم داغ داغ است، درست وسط سیگنا ل خواندنم قدم رنجه کرد.
نظرات ()