پروانۀ سوخته

شعر و ادب

باد حاصلخیز
نویسنده : - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٤
 

مثل نسیمی آرام وارد زندگی ام شدی...

مثل طوفانی سرکش 

                              واژگونم کردی،

                                                     رفتی.

چه کسی گفته بادها حاصلخیزند؟

 

You, entered my life, like a breeze 

destroyed me like a hurricane 

.and left

؟!!Who said the winds are fertile


 
comment نظرات ()
 
عشق
نویسنده : - ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٦
 

و عشق

پیراهن تنگی بود

که با اولین لبخند کودکانه ی من 

                                          شکافت.


 
comment نظرات ()
 
چند تکه شعر تازه
نویسنده : - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٩
 

- من نشسته بودم،

 

                       که نشستی کنارم.

(این انتخاب تو بود.)

تو بلند شدی،

                من هم با تو آمدم.

(این انتخاب من بود.)

.

.

.

- کدام آجر از دیوار سینه ام بودی؟!!

                                  که با رفتنت

                                                خانه ام فروریخت.

.

.

.

-من در تو حل شده بودم، 

                                یا تو در من؟!

فرقی نمی کند.

                   هر چه که بود

تو پریدی....

من ته نشین شدم.


 
comment نظرات ()
 
بر چشم بد لعنت
نویسنده : - ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٩
 

بر چشم بد لعنت؟! نه تقصیر خودم بود

خونین تر از دست تو ، شمشیر خودم بود

دیگر نمی خواهد مرا، هی غصه می خوردم

اما تمامش سو تعبیر خودم بود

حال دلت را هم نمی پرسیدم انگار

افکار من بدجور درگیر خودم بود

باور نمیکردم شبیه مرده در گور

در صورت آیینه تصویر خودم بود

از آنچه می ترسیدم آمد بر سرم ، رفت

اما چه می شد کرد؟! تقدیر خودم بود.

 

تیر 94

 


 
comment نظرات ()
 
دو بیتی ها
نویسنده : - ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٩
 

هی قطره قطره از دهنم شعر می چکد

از آستین پیرهنم شعر می چکد

خشکیده بود چاه غزل ، بعد سالها 

حالا دوباره می شکنم  ، شعر می چکد

:

شهر امن و امان نبود، که رفت

 هیچ کس پیشمان نبود که رفت

زخم یک داغ تازه بود هنوز

وقت آن بی گمان نبود که رفت

 :

از هر چه بود می گذرم، خوب یا بدش

از حرف های پشت سرم، خوب یا بدش

چیزی نمانده بود به جز عکس و خاطره

آنهم نخواستی ببرم ، خوب یا بدش

 

تیر 94

 


 
comment نظرات ()
 
باید از نو نوشت
نویسنده : - ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٩
 

 

+ یک نفر سعی می کند بشود، یک نفر از کنار می افتد

بعد یک عمر خون دل خوردن، گرچه با افتخار، می افتد  

 

یک نفر بی خیال می گذرد، یک نفر مکث می کند، اما

هیچ فرقی نمی کند وقتی، روی ریل قطار می افتد

 

ناگهان از دوباره برخیزد، تا خودش را کمی تکان بدهد

می رود از قطار دور شود، بعد بی اختیار می افتد

 

یک نفر بمب ساعتی شده است، نبض خود را نمی زند اما 

روی پای خودش بلند شدو بعد این انفجار می افتد

 

دست من را کسی نمی گیرد، از خودش از خود تو خسته شده

اتفاقات تلخ بعد از او، همچنان ناگوار می افتد

 

تیر 94


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٢
 

چرا بالا نمی آیی؟


 
comment نظرات ()
 
افتاد که افتاد
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱۱
 

رفت و سپر از دست من افتاد که افتاد
زخمی شد و خونین بدن افتاد که افتاد

 

آن کودک خوش ذوق که در سینه ی من بود
بیمار شد و از سخن افتاد که افتاد*

آنقدر سر سفره ی افطار نیامد
تا آش غزل از دهن افتاد که افتاد

خورشید دل و دیده ی من بود، نفهمید
تا بی خبر از چشم من افتاد که افتاد

سرباز دل ام باز فراری شد و ناگاه
در مرز عبور از وطن افتاد که افتاد

آیینه گرفتند، نه دیگر نفسی نیست
عکس پدر از دست من افتاد که افتاد

 

* وام گرفته از یک دوست


 
comment نظرات ()
 
مرگ
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱۱
 

همه ی دشمنان من شادند، همه ی دوستان من غمگین

باورش مشکل است می دانم، که کسی مثل من شود بی دین

 

باورش مشکل است می دانم، همه ی شهر زیر و رو بشود

یک نفر مثل من سقوط کند، یک نفر هم شبیه او بشود

 

مرگ از پیچ جاده برگردد، با من و خانواده لج بکند

بعد هم با بهانه ای تازه، همه ی خانه را فلج بکند

.....


 
comment نظرات ()
 
خسته ام..خسته...
نویسنده : - ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
 

آسمان هم دروغ می بافد، رشته ی ابرهاش پنبه شده است

هفته ها روی هم تلنبارند ، همه ی روزهام شنبه شده است...

انتظاری ندارم از خورشید، شب مرا لای درد می پیچید 

کاش فردا نبود بعد ازاین....خسته ام ...خسته ...آی...می فهمید؟!!

توی سلولهای پشت سرم ، گله ی گرگ می رسد از راه

قلب من تکه تکه می پاشد، روی رویای یوسفی در چاه

من فقط بی اراده می سوزم، شعله های جهنمت را باز 

توبه من را نمی پذیرد نه، کفترم را نمی دهی پرواز...؟!!

من فقط بی اراده می سوزم....

ادامه دارد...

۱۶/۰۱/۲۰۱۳


 
comment نظرات ()
 
گریست
نویسنده : - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
 

سقفِ قفس صدای مرا ابر شد، گریست

من ، با کلنگ، ساکن این قبر شد، گریست

 

هی چکه چکه پلک دلت نشت کرد و بعد ...

یک آن تمام کاسه پر از صبر شد، گریست 

 

دیدی معادلات شما اشتباه بود.

آهوی قصه ، عاشق یک ببر شد ، گریست.

 

با من از اختیار و اراده نگو که مَرد...

قربانی ِ معامله ی جبر شد ، گریست.

 

حالا چراغ ها همه خاموش، برق رفت؟!!

نه ، کل شهر دود شد و ابر شد، گریست...

 

7/01/2012


 
comment نظرات ()
 
شعر تازه
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳
 


گذاشتم که گذشته مرا فدا بکند.

که بند ناف دلم را کسی جدا بکند. 

 

صدای خستگی اش گوشی مرا له کرد..

کسی دوید بیاید تو را صدا بکند.

 

نشسته است کنارت نقاب کودکی ام

که خرت و پرت مرا توی جعبه جا بکند.

 

دوباره دست خدا حافظی تکان می خورد

نشد که باد درخت ِمرا رها بکند!

 

٬به راه بادیه رفتن٬ نخواست برگردد

خدا خودش به دلم گفت تا خطا بکند.

 

 

 

پی نوشت: یک نفر نظر خصوصی داده بود برای دوری بدون نام. لطفا مشخصات خود را بگذارید.


 
comment نظرات ()
 
دوری
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
 

 

با این همه فاصله... باز هم چشمهایم         جذر و مد می شود از تو.

و سرریز می کند

                    روی خشکسالی گونه های وحشی ام.

...

دلم را که تحویل نگیری..می گیرد

                                             بغض گلویم را ...و غم پاچه ام را...مثل سگی هار که رها نمی کند.

.....

حالا که از همه دورم، به دور تو می چرخم.

                                               خرده های مرا دور مریز!!

........

امروز قلب ِ من -  بمب ساعتی شده بود.

                            سیمها را که اشتباه کردی، منفجر شدم.

حالا ساعت هاست که چشمهایم نشت میکنند...

 

.............


 
comment نظرات ()
 
شک نکن...
نویسنده : - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩
 

 

حرفم را که زمین بزنی

                           قلبم می شکند/

شک نکن//

دودش به چشم خودت می رود و اشک ها باز خودشان را به رُخت خواهند کشید....

 

٢١/١٠/٢٠١٠

 


 
comment نظرات ()
 
باد از رو نمی رود انگار
نویسنده : - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
 


مثل مرغابی شکار شده،

                                 برگ برگ درخت را کندند.

باد از رو نمی رود انگار،

                              حرمت بند رخت را کندند.

پوست انداخت پیچ این جاده،

                            خم به ابرو نداشت- برمی گشت-

راه بسته است از مسیرزمین

                                  - تا سر ِ برجِ * بخت را کندند.-

ماه قهر است، برق اما قطع

                                 و عروسی که دست خالی رفت....

بی اساس است خانه ی داماد

                               پایه ی میز و تخت را کندند!

رفت و کوتاه آمد، از بالا

                             کو چه هی لیز- می خورد خود را

هر دو دل - دل نکرده ...آخر سر

                               دل ِ هر چند سخت - را کندند.

ابر ها باز خودکشی کردند

                             سیل خون - آبه - شهر را پر کرد

" در کنار خطوط سیم پیام"

                             " خارج از ده "** درخت را کندند...


*برج بخت همان خانه ی بخت است . چرا که این روزها خیلی ها در برج زندگی می کنند.

البته سر برج هم که حقوق بگیر ها شادند.

** در کنار خطوط سیم پیام // خارج از ده دو کاج روئیدند... شعر کتاب دبستان


 
comment نظرات ()